سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

fake hungry

Our appetites can be quite the pranksters. It often fools us to think we are hungry, when often, we may be suffering from something completely different. Distinguishing between false hunger and true hunger will help you know when your body really needs food and when it needs something else.
Hunger Due to Eating the Wrong Food: Symptoms include craving high sugar foods or feeling “hungry” soon after eating a meal. If you just had a big meal that is high in simple carbohydrates and did not contain fiber, protein or healthy fat, all of which help provide a sense of satiety, you may have experienced a drop in blood sugar. In this case, have a healthy snack, such as a piece of fresh fruit and nuts, or cottage cheese or celery and peanut butter or 1/2 of a sandwich on whole grain bread).
Emotional Hunger: Sometimes, our appetites can go haywire when we are experiencing boredom, fear, anxiety, stress or loneliness. Try taking a walk, journaling, listening to some favorite music, calling a friend or chewing a piece of mint gum instead. Read a book, go to a “safe place” like a library or museum or park where you will not be tempted to overeat or distracted by food. Take a bath, meditate, or think about what REALLY would satisfy you, vs. eating to stuff down emotions you do not want to confront.
Hunger Due to Sleepiness: Experts at http://www.webmd.com/ state that two major hormones, leptin and ghrelin, affect and control sensations of hunger and fullness. Ghrelin stimulates appetite, while leptin, made in fat cells, alerts the brain that you have had enough to eat. Lack of sleep causes a significant drop in leptin levels as well as an increase in ghrelin levels, a so called double whammy for appetite control and feelings of satiety. Daytime fatigue may lead people to overeat (often, high sugar, nutrient poor foods) in an attempt to get an extra surge of energy. This is equivalent to placing a Band-Aid on the true problem. It provides only temporary relief, which is soon followed by a crash in energy levels and a resurgence of “hunger” leading to more snacking, increased sugar cravings, etc….a vicious cycle. If you are feeling mid-afternoon hunger pains, try: a brisk 10 min walk around the block (fresh air helps, as does exercise, to boost alertness and increase circulation), a cup of green tea (high in antioxidants and low in caffeine relative to coffee), a 1/4 cup of almonds and a small apple (high in protein, healthy fat and carbohydrates, low in sugar, and a good source of magnesium and fiber). Even taking a few deep breaths can help curb fatigue!
Hunger Due to Thirst: We often mistake thirst for hunger. Try drinking a glass or two of water to identify whether you are truly hungry or just slightly dehydrated, in which case water is the perfect antidote!
When you are really experiencing true hunger, however, it is pretty clear to identify. For instance, a growling stomach will cause us to be cranky and unfocused…until we get some food, that is! If it has been four hours since your last meal or snack, you may well be truly hungry. Don’t ignore true hunger…doing so may exacerbate it and cause you to overeat to compensate for the missed calories. It is important to eat regularly and consistently to keep energy levels elevated and avoid dips in blood sugar. Try to include fruits and vegetables at each meal and snack, along with some protein (cheese, beans, lean meat/poultry/fish) and some healthy fat (avocado, olives, nuts, oil). This whole foods approach will help keep you at a healthy weight and lessen the likelihood for emotional hunger to rear its head!

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

رکاب بزن ...


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم. الان دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم. گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم... این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
ركاب بزن....

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

یکی بو یکی نبود . . .

یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد

بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود
پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزكی به همان بدی یك زخم شفاهی است.
دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند

یکشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۹

فرو خوردن خشم برای سلامت قلب ضرر دارد

خطر بروز حمله قلبی در مردانی که خشم خود را از ناملایمتی در محل کار نشان نمی دهند، دو برابر افزایش می یابد.محققان سوئدی پس از بررسی سلامت جسمی نزدیک به ۲۸۰۰ کارمند مرد در شهر استکهلم متوجه رابطه میان بروز خشم و بیماری قلبی شدند.
این افراد که متوسط سنی آنها ۴۱ سال بود، در فاصله زمانی سال ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۵ مورد آزمایش های پزشکی قرار گرفتند و از آن زمان تا سال ۲۰۰۳ تحت نظر بودند.
در این مدت ۴۷ تن از افراد مورد مطالعه در اثر حمله قلبی یا اختلال های قلبی-عروقی درگذشتند.
محققان موسسه تحقیقات استرس در سوئد پس از بررسی مرگ این افراد به این نتیجه رسیدند افرادی که پس از بروز مشکل در محل کار، سکوت می کنند یا از کنار موضوع می گذرند، احتمال ابتلای خود به اختلال های قلبی را دو برابر افزایش می دهند.
به گفته این محققان، تنش ایجاد شده در اثر عصبانیت باعث افزایش فشار خون می شود و اگر به نحوی این تنش کاهش نیابد، سیستم قلبی-عروقی آسیب می بیند.
دکتر کونستانزه لینه وبر که سرپرستی محققان را بر عهده داشت در این باره گفت: "قبلا هم در این باره تحقیقاتی انجام شده بود ولی نکته قابل توجه ارتباط شدیدی است که میان فروخوردن خشم و بیماری قلبی وجود دارد."
به گفته او اثرات منفی این موضوع در افراد کم تحرک و سیگاری بیشتر است.
جودی او سالیوان از مسوولان بنیاد قلب بریتانیا هم در این باره گفت: "استرس به تنهایی یک عامل خطرزا برای ایجاد بیماری قلبی و عروقی نیست ... نکته مهم پیدا کردن راه هایی برای برخورد مثبت با استرس در منزل یا محل کار است."

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

بخوانید و قضاوت کنید !!!

*شعری بسیار زیبا از یک کودک آفریقایی که نامزد جایزه بهترین شعر سال 2008 شد*
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black

And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey

And you calling me colored

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

سخنان زیبای گابریل گارسیا ماکز نویسنده معروف کلمبیایی

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست