یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

سخنان زیبای گابریل گارسیا ماکز نویسنده معروف کلمبیایی

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

LOVE

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

زندگی

زندگی افسون سبز بیشه هست
نقش بی شرح، همه اندیشه هست

زندگی تعریف من از یک گل است
دیدن رود از فراز یک پل است

زندگی گاهی غبار یک غم است
کوچه ای بن بست جنب ماتم است

زندگی یک صبح باران خورده است
بوی نمناکش دلم را برده است

زندگی نوع نگاه ما به هم
زندگی گاهی زیاد و گاه کم

گاه می آید کنار پنجره
درد و دلها می کنم با خاطره

گاهی از غمها شکایت می کند
گاه از شادی حکایت می کند

زندگی یک رسم صاف و ساده است
هر سوالی را جوابی داده است

زندگی در حوض اکنون زیستن
گاه خندیدن گهی بگریستن

زندگی اندام خوش نقش دل است
وای از این دل کندنش بس مشکل است

زندگی تکرار رنگ برگ نیست
یک تولد یا فقط یک مرگ نیست

لحظه لحظه گم شدن پیدا شدن
نو شدن عاشق شدن شیدا شدن

عشق می گوید تو را آواز کن
رقص کن دیوانه شو پرواز کن

قلب من با من مدارا می کند
در سکوتش شور بر پا می کند

پرده داری می کند راز مرا
شوق بی پروای آواز مرا

با طلوع یک ستاره مست شو
بی سر و بی پای شو بی دست شو

زندگی را جرعه جرعه نوش کن
از سمیم جان نوایش گوش کن

زندگی زیباست با دلدادگی

نازنینم زندگی کن زندگی


این هم یک شعر زیبای دیگه از یک دوست دور دست تقدیم به همه عزیزانی که عاشق زندگی هستند.

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

هرگز زود قضاوت نکنی !!!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

The God of war

He kills on the right and destroy on the left
He kills on the left and destroy on the right
He kills suddenly in the house and suddenly in the field
He kills the child with the iron which it plays
He kills in silence
He kills the thief and the owner of the stolen good
He kills the owner of the slave and the slave runs away
He kills the owner of the house and paints the hearth with his blood
He is the needle that pricks at both ends
He has water but he washes with blood

Yoruba Tribe

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

مادر

مادری را داستانی گفتنی است
مادری را قصه بشنیدی استText Color

مادری یعنی بیا یکسر بسوز
از قماش عشق پیراهن بدوز

مادری شعر روان بودن است
مادری تعریف نی آسودن است

مادری احساس خوب زندگی است
معنی ناب خلوص و بندگی است

مادری قربان شدن قربان شدن
دردها را جملگی درمان شدن

مادری دلشوره های بی قرار
چشم بردار در هوای انتظار

مادری زیباترین شعر من است
مادری اوج توان یک زن است

طفلکم آغوش گرمم جای تو
قلب مادر خانه و ماءوای تو

طفلکم ای کاش پیراهن بودی
تا که من هستم تو هم بر تن بودی

ای دریغ و ای دریغ و ای دریغ
کار دنیا راست ناید بر طریق

عاقبت باید که دل گریان شود
دستها از دوریت لرزان شود

عاقبت وقت پریدن می رسد
هر چه بشنیدی به دیدن می رسد

آنچه من آموختم از سالها
از تمام حالها احوالها

اینکه ارزانی تو ای نازنین
میوه های از هزاران دست چین

آنچه من از مادرم اندوختم
طفلکم یکجا تو را آموختم

درسهای خوب و بد را ریسه کن
آنچه می ارزند درون کیسه کن

درس صبر و بردباری و وفا
چشم خود را باز کن اندر قفا

در قفایت دشمن روئین تن است
تا چه زاید زندگی آبستن است

مادرت را چون عصای دست باش
از شراب مهر مست مست باش

آنچه من دادم تو را این جان بود
آنچه می خواهم ز تو ارزان بود

در جواب شب نخوابی های من
دست من گیر ای گل رعنای من

پاسخ دلشوره های یک نفس
بوسه ای بس بوسه ای بس بوسه بس

این شعر قشنگ رو تقدیم می کنم به تمام مادران عاشق ایران زمین از طرف یک دوست که در دیار دوردست زندگی می کنه .